تبليغاتX
روزهاي زندگي
روزهاي زندگي
روزهاي دلتنگي و خوشبختي 
قالب وبلاگ
مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

و در ادامه  روز زن وروز مادر را به تمام خوانندگان زن اين وبلاگ تبريك ميگم .

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:44 ] [ رضوان ] [ ]

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:7 ] [ رضوان ] [ ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:56 ] [ رضوان ] [ ]
نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم . نمی دانم چگونه شما را  توصیف کنم ، معلمی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید .

روز معلم رو به تمام معلمان دوست داشتنيم تبريك ميگم به  پدر ومادر خوب ومهربانم معلمان عزيز دبستان آزاده : خانم معاوني خانم دقيقي خدابيامرز خانم حجازي خانم جوادي و خانم زراعتي

 معلمان دوست داشتني راهنمايي 17 شهريور بخصوص خانم وحدت و خانم رفعت ودبيران خونگرم دبيرستان قدس.

وتمام معلماني كه خواننده وبلاگم هستند.

برقرار و مستدام باشيد

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:18 ] [ رضوان ] [ ]
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 13:45 ] [ رضوان ] [ ]
برای پدر ...   به مناسبت تولد پدرم این نوشته را می نویسم: دیشب آغاز شصت و سومين سال زندگی پُر از شکیبایی اش را به شُکر نشستیم. روح بزرگ و چشمان امیدوارش را نمی توانم به وصف بیاورم . مرد به معنای واقعی مرد... ا چه بگویم که آنقدر در برابر بزرگی او کوچک و ناتوان و اندکم که زبان الکن و فقر واژه هایم راه  هر سخنی را بر من می بندند.  وجودش  به من امید می بخشد و در نگاهش شفافیت را می بینم.                 کاش ستاره ها ببینند           ستاره ای به نام برق محبت                             در چشمانش موج می زند                                                   پدر!  تو ای روشن! و ای لبریز پروانه! پُر از احساس آبشار! ای بلند ایستاده بر اوج خضوعم! دوستت دارم . چنان که شاپرک از شوق آن پرواز می خواهد، پرستو بویی از جنس بهار می تابد و هر لحظه از این شکوه ، آفرینش در تبش بیمار می گردد.اگر چه روزگاران مرا در گذر ِ عمر، پیرتر کرده. منم، آن آرزومند چشمانت ، گدای ِ هر شب ِ قلبت، منم که از شوق هوایت مست می گردم، به پاس بودنت در عالم، هست می گردم، پر از ریحان و شب بو و شمعدانی می شوم، این نرگسی های دلم با رقص می چرخند و این لب های ترکیده ی غم را به نازی بوسه می بخشند.منم، که گر نباشد دعای مست ِ نیمه شب هایت، به یک آن می میرم. منم ، که گر نباشد رحمت قلبت به سردی رَخت می گیرم از این عالم. مهربانترين پدرم  تولدت مبارك  
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 9:7 ] [ رضوان ] [ ]
 پسرم حسين:

داري راه مي روي مثل آدم آهني مثل كساني كه در خواب راه مي روند و من چقدر به وجد مي آيم . ديروز مجالي بود تا عكسهاي آلبوم را مرتب كنم تو چقدر شبيه صفا هستي .

با صفا بازي ميكني تلو تلو خوران دنبالش مي دوي و  هيجان فضاي خانه را پر ميكند. اشك ميريزي براي يك اسباب بازي كوچك كه صفا از دستت ربوده و و پاهاي كوچكت را به زمين مي كوبي.

نماز مي خواني مثل بابا كنارش مي ايستي و فقط سجده ميروي بعد با شيطنت مهر را برداشته و فرار ميكني .

ظرف و ظروف كابينت ها هم از دستت در امان نيستند كابينت را چسب زده ام براي باز كردنش چقدر فكر مي كني و بلاخره بي خيال مي شوي....

طفلك ثمين نمي داند از دست شما دوتا كجا فرار كند  دراتاقش را مي بندد تا درس بخواند و تو وصفا در اتاق انگار طبل مي زنيد انقدر به در مي كوبيد تا در را باز مي كندبا سرعت وارد مي شويد دفتر و كتاب و خودكارو هرچه بدستتان برسد غارت مي كنيد .

خانه بي شما چه سوت و كور است .خدارا شكر براي اين همه سرو صدا..



[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 9:26 ] [ رضوان ] [ ]

صفا دختر شيرين زبون من چند روزي هست كه موقع رفتن به مهد موقع برگشتن از مهد و خلاصه هر وقت يادش بياد از مهد بد ميگه صفا از اون بچه هاست كه همه رو دور خودش جمع ميكنه  خيلي صبوره و معمولا با همه چي كنار مياد و من مطمئن بودم دليل خاصي براي اين كار وجود داره چهارشنبه از مربيش پرسيدم گفت : دوستاي صفا ماماناشون براشون هديه آوردن صفا برو خودش نمياره ولي فكر ميكنه كه من مقصرم من هم روز پنجشنبه براش هديه گرفت بردم مهد خيلي ذوق كرده بود امروز هم از ساعت شش بيداره بره مهد  خداروشكر.

·         روزهايي كه خوابش مياد و مهد هم ميخواد بره ميگه مامان چشمهام ضعيف شده هي مي افته رو هم.

·         ديشب موقع خواب ميگه : مامان صبح زودتر بوسم كن  بيدار شم

·         خيلي خوب شعر مي خونه تيتراژ  اكثر سريالها رو حفظه استعداد خوبي در سر هم كردن قصه داره قصه هاشو ضبط كردم البته ناگفته نماند كه همسرمهربان با توجه به اينكه رشته تحصيلي و علايقشون  هيچ سنخيتي با اين قبيل كارها نداره در پرورش اين استعداد نقش مهمي ايفا ميكنند.

·         حسين داره راه ميره از روز پنجشنبه شروع كرده خيلي ذوق ميكنه . شر شده اين دو سال اول خيلي جالبه هر روز يه كار جديد ياد ميگيرن انگار فرشته ها تو خواب بهشون ياد مي دن يه روز صبح پا ميشي ميبيني ميتونه برگرده رو شكمش بعد يه دفعه چهار دست و پا ميكنه يه روز هم يهو راه مي افته .

 

خدايا براي تمام نعمتهايت سپاس    

 

 

زندگي آرام است مثل ارامش يك خواب بلند

زندگي شيرين است مثل شيريني يك روزقشنگ

زندگي رويايي است مثل روياي يكي كودك ناز

زندگي زيبا است مثل زيبايي يك غنچه ي باز

زندگي تك تك اين ساعت هاست...زندگي چرخش اين عقربه هاست

زندگي راز دل مادر من ..زندگي گرمي دست پدر است..زندگي مثل زمان در گذر است.

 

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 8:56 ] [ رضوان ] [ ]
ديروز تو مدرسه ثمين جلسه بود ساعت 2 خسته از يك روز كاري پر درد سر رفتم و بچها رو از مهد برداشتم بردم خونه ثمين 3 اومد   بهم گفت  مامان خوب منو نگاه كن . گفتم براي چي گفت آخه رفتي مدرسه از من بد گفتن خواستي سياه و كبودم كني قيافمو يادت نره خنديدم و راه افتادم . تو راه به اين فكر مي كردم كه امسال خيلي براي ثمين وقت نگذاشتم اصلا به مدرسه زنگ نزده بودم   ساعت 3.25 به مدرسه  رسيدم هنوز جلسه تشكيل نشده بود جلسه ساعت سه و نيم بايستي شروع مي شدكه ساعت 4 تشكيل شد براي كسي كه خسته است و كلي كار رديف كرده  خيلي اعصاب  خورد كنه مدرسه ثمين از مدارسيه كه دانش آموزان بايد معدل بالاي 19.5 داشته باشن و 3  تا آزمون ورودي و مصاحبه داره كلي هم كلاس  رباتيك المپياد و  ... اول يه مشاور صحبت كرد راستشو بخواين هر چي گوش مي دادم نمي فهميدم داره چي ميگه از اون سخنرانهايي بود كه آخر جلسه اگه از صحبتهاي خودش ازش امتحان مي گرفتي صفر هم نمي شد و بعد هم هر كدوم از معلما تو يه رديف نشستن و به سوالات والدين در مورد درس بچه ها جواب مي دادن . خلاصه اينكه همه از دست ثمين خيلي راضي بودن و من خيلي خوشحال شدم ساعت 6 كه بر مي گشتم خونه چقدرسبك شده بودم خيلي خوشحال بودم  ديگه اصلا خسته نبودم ثمين خيلي خوشحالم كه خستگي رو از تنم در آوردي.

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 9:18 ] [ رضوان ] [ ]
سحرروز دوشنبه به سمت شهرستان حركت كرديم  مشهد هيچ خبري از برف نبود ولي همينكه بزرگزاه باغچه رو رد كرديم برف و كولاكي بود كه نگو چند بار تصميم گرفتيم برگرديم آقاي همسر هي ميگفت برگرديم خانم ؟ منهم مي گفتم نمي دونم  و هي جلوتر رفتيم هوا كه روشن شد  برف روش كم شدو قطع شد و ما با خيال راحت به راه ادامه داديم و ساعت 8 صبح رسيديم .اول رفتيم خونه مادر شوهر براي عرض ادب و بعد از ظهر هم رفتيم خونه مامان و بابا

تو شهر ما روز عاشورا نخل حركت ميدن كه  امسال 6 تا نخل بود يادم مياد سالهاي قبل 4 تا نخل بود شب عاشورا مردم ميرن و وكنار نخلها شمع روشن ميكنن من از بچگي از اين شمع روشن كردن خوشم ميومد ولي دليلش رو هنوز هم نفهميدم كه چرا شب عاشورا شمع روشن ميكنن ؟ خلاصه اينكه هر كي رو تو ده دوازده سال گذشته گم كرده بودي ميتوني پيدا كني منهم خيلي از دوستهاي دوره دبيرستان رو ديدم  اين يكي ازمزاياي اين مراسمه .

روز عاشورا همه تو مسجد جامع شهر جمع ميشن (سالهاي گذشته تو مسجد جامع قديم مراسم برگزار ميشد و من اون مراسم رو خيلي بيشتر مي پسنديدم  هنوز هم معتقدم مراسم تو مسجد قديمي برگزار شه خيلي بهتره  امسال عزاداري خوبي بود  از اون مراسم عزاداري كه تموم وجودت روز عاشورا رو درك ميكنه و چقدر سبك   مي شه.   بعد هم ما طبق رسم هر ساله ميريم چهارراه معروف شهر و خدا حافظي نخل ها رو ميبينيم . اين خدا حافظي نخل ها هم خيلي جالبه .

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 13:4 ] [ رضوان ] [ ]

دختر نازم تولدت مبارک

سوم آذر تولد صفا بود .

بنا بر این بود که تولد صفا رو در مهد بگیریم که صفا خانوم دستورهای زیر رو جهت برگزاری جشن تولد شون صادر کردن .

۱- جشن تولد تو خونه باشه چون بچه های مهد انگشتشونو میزنن تو کیکم

 ۲-کادوی تولدم اسمش باشه عروسک موهاش هم زرد باشه ویه بخاری و یه گاز و 3 تاقابلمه

نری برام لباس بخری اصلا دوست ندارم .

فقط نازنین (دوستش تو مهد) بیاد از بقیه بچها خوشم نمی آد چون خیلی لوس هستن (نه اینکه خودش اصلا لوس نیست)

کیک تولدم هم رنگش  قهو های باشه تولدم با تولد حسین (برادر کوچولو که 19 آذر بدنیا اومده و الان یک سالش میشه) با هم نباشه .

10 تا بادکنک برام بخر با یه عالمه فشفشه

خلاصه من طبق دستور خانوم یه جشن کوچولو خودمونی گرفتم ولی تولد دو تایی شونو با هم گرفتم . 

این دختر اینهمه دستور رو کی  جفت و جور کرده بود .....

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 12:52 ] [ رضوان ] [ ]
چند روزی هست که مادرجان (مادربزرگ) خونه ما هستن از وقتی بابا جان رفتن مادر جان خیلی تنها هستن   . جمعه رفتم دنبالشون و آوردم خونه خودمون  

از توی آشپزخانه نگاه می کنم مادر جان بافتنی می بافد و هر چند وقت یکبار با گوشه روسری اشکهایش را خشک می کند مطمئنم خاطرات شیرین روزهایی که بابا جان کنار ما بودند را مرور می کند دو سال و چند ماه می گذرد و او هنوز  غصه می خورد.

  کاش روزی تو بیایی و ببینی که چسان بی تو اندوه به او چیره شده

         و نگاهش به ره است و به امید به در کوفتنت رو به در خیره شده  

         کاش روزی تو بیایی و ببینی که دلش بی تو از خنده و گل بیزار است

         و نگاهش زغروب خورشید تا پگاه سحری بیدار است 

         کاش روزی تو بیایی و ببینی بی تو غرق در غمهاست

         بی کس و سرگردان در میان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهاست 

          کاش روزی تو بیایی و ببینی یاد تو درد دلش تسکین است

         و خدا داند و من که صدای قدمت تپش قلب کرا تضمین است .

 

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 11:31 ] [ رضوان ] [ ]
این شعر رو دوستی در وبلاگش گذاشته بود . زیبا و خواندنی شما هم از خواندنش لذت ببرید.

دنیای من عجین شده باخنده های تو                               آری بخند،هستی وعمرم فدای تو

 زیباترین ستاره ی شبهای قلب من                   چشمک بزن که شب شده بی چشم های تو

  درانتظارآمدنت تاهمیشه ام                                           من،انتظار،آمدن ولحظه های تو

 دنیاوآسمان وزمین گربه من دهند                                      یک جافداکنم همه راازبرای تو

 ((((باآن صدای نازبرایم غزل بخوان                                 تاوقت مرگ حوصله دارم برای تو))))

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 8:27 ] [ رضوان ] [ ]
 بچه ها روز به روز بزرگتر می شوند و من هر روز دل نگران تر که در آینده چه در پیش رو دارند یادم می اید ننه بی بی همیشه وقتی از خانه بیرون می آمدیم دور وبرمان هفت قل فوت می کرد آن زمان  فکر میکردم بی بی چه می خواند و به چه درد می خورد  ولی حالا می فهمم  همان چهار  قل  هست که آدم رو تا ظهر  که همه دوباره دور هم جمع بشیم  بی خیال میکنه دختر بزرگه طفلی همش سرش تو کتاباشه تا ساعت ۳ که مدرسه بعدشم تا ۹ رسیدگی به کارای فردا گاهی اوقات دلم میخواد شبانه روز به جای بیست و چهار ساعت بشه ۳۰ ساعت تا شاید یه کم وقت برا استراحت  برای کنار ما بودن برای تفریح داشته باشه صفای با صفای مامان دختر دومیه که تا یه ماه دیگه ۴ ساله میشه و شیرین زبونیش زبانزده  به خاطر تفاوت سنی کمی که با حسین (کوچولوی ته تغاری) ما داره معمولا همیشه یه هم بازی داره و اوقات بر وفق مرادش می گذره
[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 10:22 ] [ رضوان ] [ ]

من خدا را دارم ، کوله بارم بر دوش ،سفری باید کرد ، سفری بی همراه ، گم شدن تا ته تنهایی محض ، سازکم به من گفت : هر کجا رسیدی ، از سفر ترسیدی ، تو بگو از ته دل « من خدا را دارم » و من و سازم چندیست که فقط با اوییم ...

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 10:23 ] [ رضوان ] [ ]

شروع مهر همیشه مرا به وجد می آورد از همان زمانی که یادم می آید

همیشه این سوال که آیا روز اول مدرسه خود را به یاد دارید ؟برایم یک سوال بی جواب بود چرا که ازوقتی که خود را به یاد دارم با مادرم به مدرسه می رفتم وروز اول مفهومی نداشت

دبستان آزاده شروع یک راه بود  میان تمام معلمان دوران ابتدایی خانم دقیقی خدا بیامرز را خیلی بیاد دارم معلم کلاس دوم دبستان که آن زمان هم سن وسال بالایی داشت .

 یادش به خیر با بچه ها از خانم دقیقی اجاز ه آبخوری میگرفتیم و در حیاط پشتی توپ در وسط بازی می کردیم آخر سال هم یا شاگرد اول بودیم یا دوم و سوم.

هیچوقت یادم نمی رود یک روز سر صف خانم پرورشی گفت بچه ها کی می تونه بیاد سر صف یه شعر بخونه ؟

من هم با اعتماد به نفس کامل دستم رو بلند کردم بعد رفتم سر صف و صدایم را بلند کردم و با آواز خواندم :گفتم غمه تودارم گفتا غمت سر آید و ....

صدای ناهنجارم هنوز توی گوشم می پیچد بیچاره ها چی کشیدن تا من کوتاه اومدم و شعرو تموم کردم

  کاش الان هم آن اعتماد به نفس رو داشتم  

 

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 11:32 ] [ رضوان ] [ ]

فقط این پست رو گذاشتم که اگه خسته از کار روزانه سری به این وبلاگ زدید یه کم حال و هواتون عوض شه البته بیشترش کپی شده

اعتراف ميكنم دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر كره زمين؟ من هم با اطمينان كامل نوشتم قمر بني هاشم!!!


اعتراف ميكنم تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم كه خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي‌شستم جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميكشيدم. زياد ميخنديد فكر ميكردم بهم نظر داره!! 


احمقانه ترين كار زندگيم اين بود كه سعي كردم مفهوم اي دي اس ال رو برا مادربزرگم توضيح بدم!!


سوم دبستان كه بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون كه يه كوچه بالاتر از ما بود تكليف شبمو ازش گرفتم.

اعتراف ميكنم بچه كه بودم..جو گير بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم رو به قبله وا ميستادم شروع ميكردم به نماز خوندن...اما جاي سوره ها شعر كلاه قرمزيو مي خوندم....>>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 9:27 ] [ رضوان ] [ ]
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد. شکسپیر
 
این روزها هرچه به اول مهر نزدیکتر می شوم اضطرابم برای نگه داشتن بچه ها زیاد تر می شود الان پدر مهربان وظیفه خطیر نگهداری از بچه ها رو به عهده داره ولی مدسه ها که شروع بشه ...... بزرگ کردن سه تا بچه تواین دوره زمونه فکر کنم  جزء سخت ترین کارهای زمونه  باشه  از سپردن به مهد از گریه بچه موقع جداشدن  وحشت دارم خصوصا امسال که دو تا شدن .....
ازبس تو فکر بچه هام که الان تو مهد چه میکنند و نکنه بلایی سرشون بیادویا دختر بزرگه الان تو مدرسه در چه حالیه و هزار فکر و خیال دیگه  سر کارحواسم پرته از  گیج بازی های سر کارم بدم میاد ولی چه کسی میتونه درک کنه ؟
گاهی به این فکر میکنم که دیگه نرم سر کار ولی  مگه میشه بعد این همه زحمت ...
 
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 10:14 ] [ رضوان ] [ ]
 بی بی شکوفه

امروز بی اختیار به یادت افتادم و گرمی  نوازش دستان پرمهرت را روی موهایم احساس کردم دیگر دارد نسل مادر بزرگ های مهربانی چون تو منقرض می شود هنوز آن زمستان سرد و بیروح ۱۷ سال بیش که بعدش بهار نیامد را بیاد دارم امروز نمی دانم چه شده که دلم بهانه تو را میگیرید از صبح تا حالا بیشتر از ده بار است که اشک دلتنگی از چشمانم جاری شده بیادت هستم

من همیشه دلتنگ مادر بزرگ بودم دلتنگ بی بی جان زن سید و مهربان اهل محله سردشت فردوس. انقدر او را دوست می داشتم که هنوز بعد از 17 سال از دست دادنش دلم گاه و بیگاه بارانی می شود و اشکهایم سرازیر.

روزهایی که سر بر زانوان پر مهرش میگذاشتم و او مرا نصیحت میکرد  سهمی از آنچه که امروز در زندگی بکار میگیرم  مرهون نصیحت های مادرانه بی بی بود. روحش    شاد 

 با تمام دلبستگی هایی که به پدرم داشت هرگاه که  بر اثر شیطنت زیاد پدر را عصبانی میکردم به او پناه می بردم و او چه با سیاست  ازمن طرفداری میکرد.امروز که بزرگ شدم و خودم سه فرزند دارم می فهمم مادر بزرگی مثل او چه نعمتی بود . مادربزرگی که احساس میکرد نوه هایش تمام زندگیش هستند و هرچه داشت از مهر و محبت نثارشان میکرد  . .وشعرهای زیبایت که در گوشم می پیچد

ترسم بمیرم ناگهون هیچی ندیدم در جهون ترسم به دوزخم برن ایجا چنی اوجا چنو 

***********************

ننه بی بی

ننه بی بی مادربزرگ  پدری مادر بود که گاه گاهی برای نگه داشتن ما به منزل می آمد ننه بی بی به مادر علاقه خاصی داشت  آن روزها  روزنامه در شهرما توسط یک نفر توزیع میشد و به گستردگی این زمان در اختیار همه نبود هرروز در ساعاتی خاص   یک نفر با موتور روزنامه را درب خانه تحویل میداد که معمولا روزنامه تاریخ دیروز بود تا به شهر ما میرسید زمان میبرد از دنیا یک روز عقب تر بودیم . پدرم عادت داشت روزنامه ها را مرتب میکرد و نگه میداشت کوهی از روزنامه در انباری خانه جمع شده بود و بی بی که نمیدانست اینها به چه درد میخورد حرص میخورد یک روز که طبق معمول آقای و روزنامه را در منزل آورد بی بی خیلی محترمانه گفت آقا اینها خیلی از این کاغذ ها دارند ببرید به کس دیگری بدهید  بی بی نمی دانست که روزنامه هر روز با روز دیگر فرق میکند این شده بود یه مثل بین خانواده بی بی تو سن 98 سالگی 24 سال پیش  از دنیا رفت .

***********************

بابا جان

بدون اغراق می گویم هر آنچه از نظم و ترتیب به یاد دارم و آموختم مرهون تلاش پدر بزرگ مادریم هستم . با با جان با وجود قلب مهربانش زیاد به کسی رو نمی داد همه از او حساب میبردیم  چه دقتی داشت در انجام امور زندگی آداب نشستن سر سفره که حتما باید چهار زانو بنشینی دستت را دراز نکنی و....

مشق باید زیبا و با خودنویس نوشته شود و هنگام نوشتن مشق یک دست رو دفتر باشدو...

صبح  موقع نماز بچه و بزرگ باید بیدار می شدند و شب قبل ساعت 8 بچه ها باید می خوابیدند. و چه مردی بود هیچگاه بیاد ندارم اندکی بی نظمی را  بی قیدی را در دید و بازدید در  رسیدگی به کار مردم . و چه زود و چه حیف از میان ما رفت 3 سال پیش قلب مهربانش چه ناباورانه از طپش ایستاد.

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی دیدنت... حتی از دورآب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم

ای قدیمی ، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم

من ، صمیمانه به یادت هستم

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 0:1 ] [ رضوان ] [ ]

  

امروزه از زنان و مردان جامعه کشورمان انتظار می رود تا هم همسری آرام و صبور و مطیع در مقابل شوهر باشند و هم کارمندی خوب و فعال در محیط کار و هم مادر دلسوز و مهربان و فداکار برای فرزندان و در این میان هیچ کدام از اطرافیان حاضر به اندکی چشم پوشی یا کم کردن انتظاراتشان نمی باشند. او ناچار است پس از پایان ساعات کار در خارج از منزل، پس از ورود به خانه بدون استراحت به کار پرمسؤولیت خانه بپردازد، تداوم این وضعیت در مادران کارمند موجب تحلیل تدریجی قوای جسمانی و روانی آنان شده و آنها را از خوب رسیدن به فرزندان و همسر خویش باز می دارد.

 

خواجه نصیر طوسی می نویسد:

«زن صالح شریک مرد بود در مال و شریک او بود در کدخدایی و تدبیر منزل و نایب او در وقت غیبت، و بهترین زنان، زنی بود که به عقل و دیانت و عفت و زیرکی و حیا و رقّت دل و کوتاه زبانی و طاعت شوهر و بذل نفس در خدمت او و ایثار رضای او و وقار و هیبت، آراسته بود، و به مدارات و خوشخویی سبب مؤانست و تسلّی غمها و زدودن احزان شوهر گردد.

اما از تمامی اینها گذشته، مادران تنها پناهگاه فرزندان بوده و کودکان در هیچ جا به اندازه آغوش مادر احساس امنیت و لذت نمی کنند و مادران نیز تمام مشکلات را به خاطر فرزندان تحمل می کنند و زمانی که گوشی برای شنیدن درد دل نمی یابند با فرزندان خویش به درد دل می پردازند و هر اندازه فرزندان کوچکتر باشند این گفتگو زیباتر و بااحساس تر و بی ریاتر است. یکی از اشکال این گونه گفتگوها که همیشه یکسویه نیز می باشد لالایی است.

لالایی  احساسات تجسم یافته مادران محزون به شمار می رود، در این نغمه های شورانگیز آرزوها و خواستها و ناگفتنی های مادران که با دنیایی از عشق و احساس همواره است، به بهترین نحو، نقش بسته و گوش کودک تشنه زمزمه مادر را نوازش می دهد و در جان و روح او اثر می کند و او را ضمن اینکه با دنیای خارج از جامعه خانواده و جراحت برداشته مادر آشنا می سازد، به آرامی به خوابی دلنشین و گوارا و عمیق می کشاند و به او می آموزد که فراموشی چه نعمت بزرگی است.

گنجیشک لالا

سنجاب لالا

اومد دوباره مهتاب لالا

لالا .... لالایی ....لالا لالایی

لالا... لالایی .... لالا لالایی

گل زود خوابید ، مثل همیشه

قورباغه ساکت ، خوابیده بیشه

جنگل لااااا..لالا

برکه لاااا .. لالا

لالا .... لالایی ....لالا لالایی

لالا... لالایی .... لالا لالایی

 




 

لالالا گل پونه
گدا امد در خونه
یه نان دادم بدش اومد
دونان دادم خوشش اومد
خودش رفت و سگش اومد
لالالا گل خشخاش
بابا رفته خدا همراش
لالالا گل فندق
مامان رفته سر صندوق
لالالا گل زیره چرا خوابت نمی گیره
بخواب ای نازنین من مامان قربون تو میره

الالالا که لالاتم
اسیر قد و بالاتم
الالالا گل زردم
به قربوت تو می گردم
الالالا گل سوسن
سرت خم کن لبت بوسم
الالالا حبیب من
به دردی طبیب من

الالالا، گل آلو،
دوخوشو سیب زرد آلو.
الالالا، گلم باشی،
بخوابی بلبلم باشی،
تسلای دلم باشی.
الالالا گلم دخو، گلم بیدار،
گلم هیچ وقت نشه بیمار.
الالالا لالاش می یاد،
صدای کفش آقاش می یاد،
آقاش رفته زن گیره،
کنیز صد تومن گیره.
الالالا تو را دارم، چرا از بی کسی نالم.
الالالا زر در گوش،
ببر بازار مرا بفروش،
بیک من آرد و سی سیر گوش
الالالا گل زیره
چرا خوابت نمی گیره
بحق سوره یاسین
بییایه خوتو را گیره

لالالالا، گلم بودی.
عزیز و مونسم بودی.
برو لولوی صحرایی.
ای بچه م چه می خوایی؟
لالالالا گل نسرین
بیرون رفتن، درو بستین
منو بردین به هندستون
شوهر دادین به کردستون.
بیارین تشت و آفتابه
بشورین روی شهرزاده.
که شهرزاده خدا داده
لالالالا، گل چایی
لولو! از من چه می خوایی؟
که این بچه پدر داره
که خنجر بر کمر داره.

لالالا گل نازی،
بابات رفته به سربازی
لالالا گل پسته،
شدم از گریه هات خسته.
لالالا گل زیره،
دوخورو ای چشم حیزه
لالالا گل عناب،
شدم از گریه هات بی تاب
لالالا گل جارو،
دخورو ای بچه ی پر رو.

 

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 10:5 ] [ رضوان ] [ ]

دانشجوی زرنگ

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان

 مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ،

و مي رود پاى تخته سياه و روى تابلو،چنين مى نويسد: ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد !
دانشجويان ، مات و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 10:51 ] [ رضوان ] [ ]

"با اصل (90 به 10) زندگى تان را متحول كنيد!"

 این اصل تماماً مربوط به عکس العمل شما نسبت به اتفاق های مختلف است. اینکه این اصل زندگی شما را متحول خواهد کرد یا نه به عکس العمل شما نسبت به این مطلب مربوط می شود. اگه به چشم «یک مزخرف دیگه» بهش نگاه کنید قطعاً عمل نخواهد کرد، البته من هم از شما نمی خوام بدون تفکر قبولش کنید فقط قبل از اینکه فراموشش کنید با ذهن باز و بی طرف درباره اش فکر کنید و چند بار امتحانش کنید.

اصلاً چی هست این ۹۰ به ۱۰؟

این اصل میگه ۱۰ درصد زندگی خارج از کنترل ولی ۹۰ درصد آن تحت کنترل ما است و خوب یا بد بودن آن به عکس العمل ما مربوط می شود. تاخیر ساعت پرواز هواپیما، خراب شدن ماشین یا فوت یکی نزدیکان مان دست ما نیست، ما روی این ۱۰ درصد کنترلی نداریم ولی ۹۰ درصد باقی متفاوت است! ما می تونیم تصمیم بگیریم که چطوری باشه. چطوری؟ با عکس العمل هامون.

نگذارید مردم روی زندگی شما تاثیر منفی بگذارند، هر عکس العمل می تواند بدترین شرایط را به بهترین شرایط تبدیل کند. بگذارید یک مثال بزنم:

سر میز صبحانه نشسته اید که یک دفعه دست دختر کوچک تان به لیوان چای می خوره و همش می ریزه روی لباس شما. چیزی که اتفاق افتاده ابداً تحت کنترل شما نبوده .اما کاری که شما بعد از افتادن این اتفاق می کنید همه چیز را مشخص می کند!

شما قاطی می کنید! با عصبانیت سر دخترتان داد می زنید. او شروع به گریه کردن می کند. حالا با خشم همسرتان را به خاطر گذاشتن لیوان چای روی لبه میز دعوا می کنید و با عجله می روید بالا و لباس تان را عوض می کنید و بر می گردید پایین. اما می بینید دخترتان به خاطر گریه کردن نتوانسته صبحانه اش را تمام کند و برای مدرسه رفتن آماده شود. سرویس دخترتان می رود!

همسرتان باید سریع برود سر کار، شما ماشین را بر می دارید تا دخترتان را به مدرسه برسانید. چون عجله دارید جایی که باید با سرعت ۶۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنید با سرعت ۹۰ رانندگی می کنید. شما بعد از هدر دادن ۳۵ هزار تومان برای جریمه سرعت غیرمجاز با ۱۵ دقیقه تاخیر به مدرسه می رسید. دخترتان با عجله بدون خداحافظی به طرف در می دود.

با نیم ساعت تاخیر می رسید به محل کارتان اما می بینید کیف تان را فراموش کرده اید! روز شما به گند کشیده شده و همین طور بیش تر به گند کشیده می شود!

بالاخره با خستگی بر می گردید خانه و بدیهی است که جو خانه مثل هر روز نیست و همسر و دخترتان از شما دلخور هستند و هر سه تای تان روز بدی داشته اید.

چرا؟ به خاطر عکس العمل شما هنگام صبحانه خوردن.

چرا شما روز افتضاحی داشتید؟

الف) تقصیر چای بود؟
ب) تقصیر دختر تان بود؟
پ)  تقصیر پلیس بود؟
ت) تقصیر خودتان بود؟

جواب قطعاً «ت» است. ریختن چای تقصیر شما نبود اما عکس العمل شما به ریختن چای تنها در همان پنج ثانیه روز شما رو خراب کرد.

حالا ببینید این روز می توانست چطوری باشه:

چای می ریزه روی شما. دخترتان خیلی ناراحت می شود.

شما می گویید «عیبی نداره عزیزم ، دفعه بعدی حواستو بیشتر جمع کن.»

حوله را از روی صندلی بر می دارید و سریع می روید بالا، پیراهن دیگه ای می پوشید و کیف تان را بر می دارید و سریع میایید پایین، در همین لحظه دخترتان را از پنجره می بینید که سوار سرویس شد و برای شما دست تکان داد.

شما پنج دقیقه زود به کارتان می رسید، به همکاران تان سلام می کنید و با نشاط و انرژی روی کارتان تمرکز می کنید.

دو سناریو مختلف، شروع های یکسان، پایان های خیلی متفاوت!

چرا؟ به خاطر عکس العمل شما!

اجازه ندهید اتفاق های مختلف روز و زندگی شما را مختل کند چون هر عکس العمل اشتباه می تواند ضرر زیادی به همراه داشته باشد.

به شما می گویند شاید از کارتان اخراج شوید؟

به جای اینکه عزا بگیرید و بی خواب بشید و استرس بگیرید دنبال یک کار تازه باشید. قبول دارم وقتی واقعاً این موضوع پیش بیاد کار سختیه و نمیشه فقط راجع به یه چیزی حرف زد ولی سعی تان را بکنید. خواهید دید که قوی تر و قوی تر می شوید.

هواپیما تاخیر داره؟ برنامه کاری تان را به هم زده؟

به جای فحش دادن به زمین و زمان و اخم کردن به مهمان دارها از وقت تان برای یاد گرفتن چیزهای تازه یا شناختن بقیه مسافر ها استفاده کنید. گاهی این کار ها که به نظر مسخره می آیند (مثلاً شناختن سایر مسافر ها هنگام تاخیر هواپیما) زندگی تان را طوری متحول می کنند که خودتان باورتان نمی شود. فرصت های خوب همیشه آن لحظه که انتظار دارید سر راهتان نمی آیند گاهی باید خودتان ماجرا جو باشید و آنها را پیدا کنید.

عصبانی بودن و از روی عصبانیت رفتار کردن همه چیز را بدتر می کند. مثالش را به خوبی می دانید!

حالا اصل ۹۰ به ۱۰ را به خوبی شناخته اید، کاری که باید بکنید این است که با بستن این صفحه آن را از یاد نبرید و آن را در موقعیت های واقعی در زندگی تان به کار بگیرید. فقط یک بار امتحان کنید، مثلاً در یک جر و بحث سعی کنید مثل مثال بالا همه چیز را به طرز مثبت تغییر دهید و اگر همه چیز خوب پیش رفت عین این پست فکر کنید که اگر این کار را نمی کردید چه اتفاق هایی می توانست بیفتد .مداد سیاهی که من دارم می تواند اثر های چند صد هزار دلاری خلق کند اما من نمی توانم! بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.
اصل ۹۰ به ۱۰ و امثال آن می تواند بدترین زندگی ها را به بهترین زندگی ها تبدیل کند. باز هم بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 10:41 ] [ رضوان ] [ ]

دیروز ساعت ۳و نیم بود که رفتم دنبال دخترم مهد دخترم یه چیزی گفت که هنوز توفکرشم و ذهنمو خیلی مشغول کرده گفت: مامان ما سه تا بیچاره بودیم که تا حالا تو مهد مونده بودیم و خدا نگهدار نشده بودیم....

از خودم بدم اومد

اینو به حساب یه نوشته نذارید نوشتم تا دلم سبک شه ....

 این دختر شیرین زبون من اصلا علاقه ای به اینکه یه شعررو دیکته وار حفظ کنه نداره حتما باید در ادامه چند بیت اضافه کنه

مثلا: دیروز میخوند

حاجی لک لک تو کجایی در بلندی           وای تو بلندی چه کار میکنی می افتی سرت میشکنه نمیتونی بخوری نون قندی  و در ضمن به موضوع آهنگ هم میده .......

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 12:11 ] [ رضوان ] [ ]

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 11:5 ] [ رضوان ] [ ]
 اول: داشتن یک بچه خوش خواب یک خوبی مهم دارد، این که میتوانی بخوابی کنارش و هی بیدار شوی و به ساعت نگاه کنی و ببینی هنوز بیدار نشده و دوباره بخوابی!

این ماجرا را صبح یک روز تعطیل فرض کن، تا بدانی دارم در مورد چه موهبت بزرگی حرف میزنم!

ادامه دارد.......

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 10:44 ] [ رضوان ] [ ]

                       من اشتباه می‎کردم

در تمام این مدت من در مورد معنای «تربیت» اشتباه می‎کردم. من تربیت یک آدم را با ساختن یک کاسه از گل خام، اشتباه گرفته بودم. من فکر می‎کردم بچه، یک صفحه سفید است که من می‎توانم هر طوری که می‎خواهم (یا پیش می‎آید) روی آن نقش بزنم. اما من بدجوری اشتباه می‎کردم.

تربیت اصلا چنین چیزی نیست. بچه‎ها صفحه‎های سفید یا گل خام نیستند. آن‎ها آدم هستند و آدم‎ها با «شخصیت» به دنیا می‎آیند. کسی نمی‎تواند ویژگی‎های اصلی شخصیت کسی را بسازد یا تغییر بدهد. کار مربی (کسی که تربیت می‎کند) این نیست که یک ویژگی را در کسی به وجود بیاورد. تربیت، یعنی راهنمایی کردن کودک، در راستای همان ویژگی‎هایی که دارد. کار مادر این است که کودکش را کشف کند، بفهمد، درک کند و راه جلوی پایش بگذارد. قرار نیست کودک ترسویت را شجاع کنی. قرار است به او یاد بدهی که چطور ترسش را به احتیاط تبدیل کند و وقتی لازم بود کنارش بگذارد. تربیت شکل دادن آن گل خام نیست؛ استفاده از آن کاسه سفالی کوچک است، توی یک سفره رنگین، تا نقش خودش را پیدا کند.

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 10:24 ] [ رضوان ] [ ]

بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 10:42 ] [ رضوان ] [ ]
من، امیدی را در خود باور ساخته ام

تار و پودرش را، با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

***

**

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز، از "بود" به "هست"

باز، از خاموشی تا فریاد !


(فریدون مشیری)


[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 12:20 ] [ رضوان ] [ ]

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست . . .


[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 12:16 ] [ رضوان ] [ ]

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...


[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 12:14 ] [ رضوان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سر ارادت ماوآستان حضرت دوست
كه هرچه برسرماميرود ارادت اوست.
امکانات وب